پیمایش پیمایش

 

محتوا محتوا

روایت متفاوتی از فقیر و غنی در ایام عید!

غصه های بی درمان شب عید!/ با «شیب ملایم» به کدام وادی!؟


چند روز دیگر نوروز است حقوقم را که به جهت وام برداشته اند، بیشتر عیدی ام را هم که به صاحبخانه قول داده بودم اجاره های عقب افتاده را بهش بدهم.

یزدرسا؛ زنگ زده شد؛ همه روانه ی خانه شدند. مریم به زهرا گفت: قرار هست امروز به خرید نوروزی برویم؛ می خواهم کلی چیز امروز بخرم ...

 

 زهرا هم به او گفت : ما دیروز به نمایشگاه نوروزی رفته بودیم و خرید کردیم، یک کفش زیبا خریدم که نمی دانی چقدر قشنگ است، باید ببینی. یک چادر ملی گرفتم خوشکل و تمیز ....

 

زینب که پشت سر مریم و زهرا در حال حرکت بود  ناخودآگاه سخنان آنها را می شنید؛ با خود فکر می کرد و به خود می گفت: خدایا چرا من نباید پدر و مادری چون مریم و زهرا داشته باشم؛ مگر من چه گناهی کرده بودم که باید در خانواده ای باشم که پدرم تصادف کند و جانش را از دست بدهد و مادرم با هزار بدبختی زحمت بکشد که شب با یک تکه نان خالی شکممان را سیر کنیم ...

 

با خود فکر می کرد بعد از عید با همین لباس های کهنه و کفش های وصله کرده چگونه به مدرسه بیاید و چگونه در کلاسی بنشیند که همه با لباس و کفش نو نشسته اند؟!!!

*****

پدر از راه رسید. سه دختر و تک پسرش بر روی مبل در حال تماشای فیلم سینمایی بودند. پدر به اتاقش رفت و پس از مدتی بازگشت و در کنار فرزندانش نشست.

 

فیلم سینمایی تمام شد؛ بچه ها متوجه آمدن پدر شدند؛ به او سلام کردند؛ پدر پرسید مادرتان کجاست؟ یکی از فرزندان گفتند: نسرین خانم همسایه یکسر آمده بود اینجا گفت پرده های خانه که سال گذشته خریده ایم از مد افتاده است و پرده های مد جدیدد آمده، باهم  رفتند تا آن پرده ها را بخرند، راستی بابا نسرین خانم می گفت: مبل هامون هم قدیمی شده باید عوض کنیم!

 

ناصر هم یک دفعه گفت بابا از بیست میلیونی که دیشب برای خرید بهم دادی، دیگه چیزی نمونده، اگه میشه یک پنج میلیون دیگر بده می خواهم گوشیم را عوض کنم، زشته سال نو بشه، گوشی من نو نشه. پدر بهش گفت مگه دو ماه پیش گوشیت را عوض نکردی؟!!

*******

چای را ریخت. آورد تا با شوهرش باهم بخورند. بچه ها خوابیده بودند. کاظم گرفته بود، با خودش فکر می کرد. زهره به شوهرش گفت: چه شده است مرد؟ در فکری؟

 

کاظم گفت: چند روز دیگر نوروز است حقوقم را که به جهت وام برداشته اند، بیشتر عیدی ام را هم که به صاحبخانه قول داده بودم اجاره های عقب افتاده را بهش بدهم. با خود فکر می کنم چگونه برای بچه ها لباس نو بگیرم؛ خوب بچه هستند می بینند هم سن و سال های آنها لباس نو می پوشند، آنها هم می خواهند؛ از طرفی نوروز هست و میهمان که رحمت خداست می آید، گرفتن میوه و شیرینی با این شیب ملایم مسئله دیگری است؛ در فکرم چطور خدا به عده ای اینقدر پول داده که هرسال مبل خود را نو می کنند و ما هم برای میوه و شیرینی میهمان باید به دنبال پول باشیم!!؟

*******

قنبر مي گويد: روزي امام علي عليه السلام از حال زار يتيمانی آگاه شد. به خانه برگشت و برنج، خرما و روغن فراهم کرده در حالي که آن را خود بر دوش مي کشيد به من اجازه حمل نداد. وقتي به خانه يتيمان رفتيم غذاهای خوش طعمی درست کرد و به آنان خورانيد تا سير شدند.

سپس بر روي زانوها و دو دست راه مي رفت و بچه ها را با تقليد صداي بع بع گوسفند مي خنداند. بچه ها نيز چنان مي کردند و فراوان خنديدند. سپس از خانه خارج شديم. گفتم: مولای من، امروز دو چيز براي من مشکل بود. اوّل آنکه غذاي آنها را خود بر دوش مبارک حمل کرديد. دوم آنکه با تقليد صداي گوسفند بچه ها را مي خندانديد.

امام علي عليه السلام فرمود: اوّلي براي رسيدن به پاداش و دومي برای آن بود که وقتي وارد خانه يتيمان شدم آنها گريه مي کردند، خواستم وقتي خارج مي شوم آنها هم سير باشند و هم بخندند.1

 

1- مجموعه الگوهاي رفتاري امام علي/امام علي و مسايل سياسي، ج1، ص171