پیمایش پیمایش

 

محتوا محتوا

خاطراتی خواندنی از زندان های رژیم پهلوی (بخش دوم)


شاه به دلیل ترسی که از زندانیان سیاسی دارد در بخشنامه ای محرمانه به ساواک دستور داده تا زندانیان سیاسی را به هیچ عنوان آزاد نکنند چرا که اینها پس از آزادی دوباره دست به اقدامات خرابکارنه می زنند.

یزد امــــروز؛ در راه انتقال به زندان قصر با دوست زندایی آشنا شدم که پس از دوسال تحمل محکومیت، آزادنشده مجددا او را به زندان منتقل می کردند .

وی به من گفت شاه به دلیل ترسی که از زندانیان سیاسی دارد در بخشنامه ای محرمانه به ساواک دستور داده تا زندانیان سیاسی را به هیچ عنوان آزاد نکنند چرا که اینها پس از آزادی دوباره دست به اقدامات خرابکارنه می زنند.


پس از ورود به زندان قصربود که به من اجازه دادند برای خانواده ام نامه ای بنویسم و از وضعیت خود آن هارا با خبر سازمو.17 ماه دیگر گذشت  ومن همچنان در زندان قصر زندانی بودم  چندین دفعه دوستان زندانی به صلیب سرخ جهانی نامه نوشتند اما علی رغم بازدید نمایندگان صلیب سرخ هیچ نتیجه ای  حاصل نشد و ما را به زندان اوین انتقال دادند.


دوران زندان دوران سختی بود سلول های  زندان کوچک وتاریکی بود که گنجایش حتی یک نفر آدم نیز نداشت اما برخی مواقع تا 5 نفر در این سلول کوچک جمع می شدند، بچه ها ایستاده می خوابیدند و تنها دو دفعه در روز اجازه قضای حاجت، وضو و نماز داشتند ، زمان حمام کردن هم باید تنها در 3دقیقه صورت می گرفت.


تنها دلخوشی زندانیان زمان نظافت حمام ها بود چراکه  بچه ها می توانستند یک حمام دلنشین داشته باشند و گاهی اوقات برای اینکه از بچه ها اعتراف بگیرند آن ها را پشت درب اتاق شکنجه برده و با صدای ناله وفریاد دوستانشان در زیر شکنجه آن ها را شکنجه روحی روانی می دادند.


هیچ رفتار محترمانه ای با زندانی نداشته و در نهایت شقاوت و تندی با زندانی برخورد می کردند.اتاق شکنجه پر از شن های ریزی بود که نوک های بسیار تیزی داشت وقتی شکنجه گران به کف پای بچه ها تازیانه می زنند معمولا کف پاها  تاول می زد سپس پاها را باز کرده و آن ها  را مجبور می کردند روی شن ها بدوند که در این هنگام تاول ها پاره شده و به شدت خونریزی می کرد.


یادم هست دو شکنجه گر معروف ساواک به نام های حسینی و منوچهری بودند که هیچ سوادی نداشتند اما چنان در دوره های شکنجه گری اسرائیل متبحر شده بودند که آن ها را با لقب دکتر خطاب می کردند. گاهی یکی از آن ها می آمد و به قصد مرگ زندانی را کتک می زد و بعد نفر بعدی می گفت لعنتی چرا اینقدر زدی سپس از جیبش قرآن بیرون می آورد و قسم می داد که تو را به این قرآن راستش را بگو و وای به روزی که راستش را می گفتی .

راوی: مهدی سخاوی یزدی






آخرین اخبار آخرین اخبار